انواع عقل:

1- عقل نظری

2- عقل عملی

عقل نظری: همان فعالیت استنتاج هدف ها یا وصول به آنها، با انتخاب واحدها و قضایا و وسایلی است که می توانند برای رسیدن به هدف ها کمک نمایند، بدون اینکه واقعیت با ارزش آن هدف ها و وسایل را تضمین نماید. منطق صوری و ریاضی که عالی ترین جلوۀ فعالیت های عقل نظری می باشد، هرگز متکفل واقعیت و ارزش هدف ها و وسائل خود نیستند.

عنوان مثال: وقتی که می گوییم: انسان سنگ است و هیچ سنگی تناسل نمی کند، پس انسان تناسل نمی کند. از نظر منطقی که ابزار فعالیت عقل نظری است، کاملاً صحیح است، ولی مقدمۀ اول که عبارت است از انسان سنگ است، خلاف واقع است. یعنی قضیه ای که برای نتیجۀ «انسان تناسل نمی کند» استخدام دشه است، غلط است.

عقل نظری که همواره با ابزار منطق فعالیت می کند کاری با واقعیت ندارد، چنان که هیچ کاری با ارزش ها هم ندارد. یعنی وقتی که شما با تفکرات منطقی و عمل ریاضی به این نتیجه می رسید که آزادی یا عدالت در فلان جامعه را با این مقدمات می تون منفی کرد، تنظیم واحدها و قضایا و انتخاب وسایل را برای به دست آوردن هدف مطلوب خود، با روش منطقی محض که ابزار کار عقل نظری است، انجام داده اید، آنچه که غلط و ضد انسانی است، جبر و ستم را هدف قرار دادن است، نه تنظیم مقدمات و شکل ترتیب و انتخاب وسائل. در حقیقت عقل نظری محض، بنایی ساختمان را انجام می دهد. اینکه چگونه آجرها روی هم قرار بگیرند، مقاومت مصالح در چه حدودی ضرورت دارد.

پس ارزش عقل نظری محض، جز چیدن واحدهایی که صحیح فرض شده است، در کنار همدیگر یا پشت سر یکدیگر، برای نتیجه گیری، چیر دیگری نیست و نمی تواند اختلاف ها را بر طرف سازد. عقل نظری محض، قدرت ورود به حوزۀ ارزش ها را ندارد. عقل نظری، کاری با واقعیات فی نفسه ندارد. در صورتی که عقل عملی، هر یک از نیروهای فعال درون بشری را مانند عقل نظری و وجدان و حدس و استشمام واقعیات و اراده و تجسیم و اندیشه را هماهنگ می سازد که همۀ آنها را در وصول به واقعیات و بایستگی ها و شایستگی ها بسیج نماید.[1]

کلمۀ عقل عملی، در مکتب های گوناگون، به اصطلاح مختلفی تعبیر می شود، مانند عقل سلیم، عقل فطری، وجدان، عقل کمالجو و غیره. تعریف عملی، تقریباً مورد اتفاق نظر متفکران شرقی و غربی است. کانت می گوید: قوۀ دیگر عقل آن است که انسان به واسطۀ او اموری را به وجدان غیر حسی ادراک می کند و آنها ذواتنند و نه عوارض، مثل ادراک نفس خود و ادراک مختار بودن نفس در اعماق خویش که منتهی به اعتقاد به بقای نفس و وجود ذات پروردگار می شود و این قوه را عقل عملی می نامند، در مقابل عقل نظری.

بنابراین که عقل بوسیلۀ این قوه، انسان را بر عمل نیک بر می انگیزد، اما نه به اعمال نظر و ترتیب برهان قیاس و استقراء و پی بردن از معلول به علت، یا از علت به معلول، بلکه احکامش بی واسطه است، اما یقین است و حتی یقینی تر از احکامی است که به قوۀ نظری می کند و این قوه، یعنی عقل عملی برتر و شریف تر از عقل نظری است، زیرا عقل نظری، آنچه می کند راجع به ظواهر و عوارض یا مصلحت اندیشی دنیوی است و دربارۀ حقایق و ذوات و معقولات واقعی، جز حدس و احتمال، کاری از او ساخته نیست، بلکه غالباً در ذهن وسوسه می کند و شک می آورد. اما عقل عملی، متوجه حقایق است و حسن نیت و ارادۀ خیر را به انسان می دهد و بنیاد عقاید دینی و اخلاقی را استوار می سازد و منشأ ایمان است، نه تشکیک.[2]

البته این تقسیم عقل به عملی و نظری، به معنای آن نیست که هر دوی اینها قوه و محل ادراک جداگانه ای دارند. ادارک این دو عقل هیچ گونه تضادی با یکدیگر ندارد و هر دو می تواند اثر یک نیروی درک به نام عقل باشد.

بنابراین تقسیم عقل به نظری و عملی، فقط به اعتبار متعلق می باشد، همچون تقسیم علوم نظری به علم ریاضی و طبیعی مثلاً نه آن دو نیروی مجزا در انسان موجود باشد که با یکی مسائل نظری را بفهمد و با دیگری مسائل عملی را.[3]

محقق سبزواری علیه الرحمه در حاشیۀ خود بر شرح منظومه خیلی جالب اشاره می کند و می گوید: و .... عقل نظری و عقل عملی شأن هر دو آنها تعقل است، لکن شأن عقل نظری دانش های محض است که ربطی به عمل ندارد و هدف در آنها فقط دانستن است، مثل خدا موجود است، صفات خداوند عین ذات او است و .... و شأن عقل عملی، دانش هایی است که مرتبط به چگونگی عمل می باشد؛ مثل توکل خوب است، رضا و تسلیم و صبر پسندیده است، نماز واجب است، روزه واجب است، سحرخیزی مستحب است و نظائر اینها.

این هردو عقل مجردند و جای ویژه ای در مغز یا غیر آن ندارند و این عقل عملی است که در بیان معصوم علیه السلام تعریف شده است:

العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان.

«عقل آن است که خدا با آن پرستش شود و بهشت از آن به دست آید».

و همین عقل است که در علم اخلاق از آن سخن گفته می شود.




[1] تفسیر نهج البلاغه جلد11، صص 293- 292-

[2] سیر حکمت در اروا، جلد 2، ص 287.-

[3] فلسفۀ اخلاق – ص 264.-