تفاوت هوش و عقل:

هوش (Intelligence)، واژه ای است که اغلب مردم آن را در محاوره های روزمرۀ خود مورد استفاده قرار می دهند و آن را معمولاً کل استعداد فرد می دانند. روانشناسان نیز واژۀ هوش را از زبان عامۀ مردم گرفته و به کار می برند.

روانشناسان، هنوز تعریف قابل قبولی از هوش ارائه ندادند، ولی همۀ آنها در این متفق القولند که: هوش فعالیت قوای ذهنی موجود زنده می باشد که به وی امکان می دهد خود را با محیط سازگار سازد و در موقعیت های مختلف محیط، از خود رفتارهای خاصی را نشان دهد.

ولی هیچ یک از این تعاریف، نتوانستند ماهیت هوش را تعریف کنند و به همین جهت مورد قبول و توجه روانشناسان قرار نگرفته است.

 از مهمترین تعاریفی که بیشتر مورد توجه روانشناسان قرار گرفته، تعاریف پیاژه، مان، ترستون و دیوید و اکسلر است. پیاژه، هوش را استعداد انطباق با محیط می داند. مان، هوش را استعداد یادگیری و مورد استفاده قرار دادن آموخته های خود در سازگاری با اوضاع تازه و حل مسائل جدید می داند. ترستون نیز بعد از تحقیقات خود، هوش را چنین تعریف می کند: هوش عبارت است از ترکیب یک عده استعدادهای ذهنی اولیه مانند: استعداد فهمیدن الفاظ یادآوری الفاظ به آسانی، استعداد چهار عمل اصلی با سرعت و دقت، استعداد تصور و تجسم حرکت اشیاء و اوضاع مختلف در ضمن این حرکت، استعداد ادراک زودتر مسائل و مطالب و غیره می داند. واکسلر نیز تعریفی ارائه می دهد که از همۀ آن تعاریف تکمیل تر است. او هوش را مجموع کل استعداد فرد می داند که او را به انجام کار با هدف، تفکر عقلانی و برخورد مؤثر با محیط خود قادر می سازد.

با توجه به ایت تعاریف و تحقیقات انجام شده، می توان هوش را چنین تعریف کرد:

هوش عبارت است از استعدادی که به فرد امکان می دهد تا از خود رفتاری بروز دهد که آن رفتار، او را با محیط سازش دهد و بتواند مسائل و مشکلات جدیدی که پیش می آید، حل کند.

  البته هوش اختصاص به انسان ندارد و بعضی حیوانات نیز از آن سهمی برده اند، ولی نه به اندازه ای که انسان از آن برخوردار است.

گفته می شود که فعالیت هوشمندانۀ فرد آدمی، از زمانی شروع می شود که شروع به صحبت می کند و از قدرت زبان خود استفاده می کند و تا زمانی که کودک زبان باز نکرده، هوش او شبیه هوش حیوا است؛ یعنی بیشتر جنبۀ حس و کشفی دارد، لکن همین که این وسیله را در اختیار خود می گیرد، با قالب لفظی تصورات و معانی آشنا می شود و این آشنا شدن با کلمات و روابط آنها، برای جریان افکار او وسائلی مفید می گردند و خاطرات او در این قالبها به آسانی نگاهداری می شوند و به او اجازه می دهند چیزی را که مستقیماً حس نمی کند، به تصور آورد و از تجربۀ گذشته برای رفع مشکلات زندگی و حل مسائل گوناگون استفاده کند و این امر بر رفتار او که برای انطباق با وضعیت های جدید صورت «آزمایش و خطا» یعنی پیش و پس رفت های آزمایشی داشت، پایان می پذیرد.

تحقیقات مختلف دانشمندان، نشان می دهد که معمولاً رشد ذهنی میان سالهای 14 الی 18 سالگی به حد کمال می رسد. رشد ذهنی افراد کم هوش و عقب مانده های ذهنی، در سنین پایین متوقف می شود بعد از اینکه رشد ذهنی و هوشی به حد کمال خود رسید، بهرۀ هوشی افراد معمولاً ثابت می ماند و ممکن است فقط در صورتی که تغییر محیطی و تربیتی بیشتر باشد، چند واحد افزایش و یا برعکس کاهش می یابد.

عوامل مؤثر در رفتار انسان، وارثت و محیط می باشد. عملکرد هوشی و نیز که یک نوع رفتار  انسانی محسوب می شود، از این قاعده خارج نیست و تحت تأثیر وراثت و محیط است.

هوش نیز مانند بعضی استعدادها، تحت تأثیر واثت به انسان منتقل می شود و محیط آن را پرورش داده و به ثمر می رساند. اگر شرایط محیطی فراهم نباشد و نتواند هوش را به خوبی پرورش دهد، هوش به ارث رسیده به ثمر نخواهد نشست و هیچ وقت نخواهد توانست خود را نشان دهد.

بعضی تحقیقات علمی نشان می دهد که میان هوش و مخ همبستگی وجود دارد. وزن مخ افراد کم هوش در حدود 800 گرم است. و وزن مخ افراد عادی در حدود 1400 گرم است. ولی همین تحقیقات نشان می دهند که کمی وزن مخ افراد از 1400 پایین تر، دلیل براین نیست که آن افراد کم هوش هستند. ممکن است کسی وزن مخش 1000 یا 1100 گرم باشد، ولی باهوش نیز باشد. زیرا تنها وزن مخ کافی نیست، بلکه نوع ترکیب و عمق پیچیدگی مخ مهم است.

در مقابل باهوشی، عقب ماندگی ذهنی قرار دارد. عقب ماندگی ذهنی  عبارت است از شرایطی که در آن عملکرد کلی ذهن به طوری مشخص، پایین تر از حد متوسط است و همزمان با آن، نارسایی هایی در رفتار انطباقی طی دوران رشد به چشم می خورد.

عقب ماندگان ذهنی رشد ذهنی عادی ندارند و این افراد از نظر رفتارهای انطباقی نارسایی دارند و بهرۀ هوشی آنها پایین تر از طبیعی می باشد.

بر اساس تحقیقات انجام شده، سه دسته عوامل سببی خواه به طور منفرد و خواه توأماً در عقب ماندگی ذهنی دخالت دارند. این عوامل عبارتند از: عوامل ژنتیکی، عوامل محیطی – بیولوژیکی و تجربیات دوران اولیه پرورش کودک.

بر اساس آمارهای موجوده، حدود 25 درصد عقب ماندگی های ذهنی، معلول عوامل ژنتیکی و زیستی و 75 درصد باقی معلول عوامل مختلف زیست – محیطی یا محیطی می باشد.

بلوغ و عقل:

در دین مقدس اسلام، اساس مدار عالم تکلیف انسانی و قبول مسئولیت را در دین، موکول به دو شرط «بالغ» و «عاقل» بودن استوار نموده اند و اصل اختصاری «هر بالغ عاقلی مکلف است» منحصراً در تعالیم اسلامی به کار رفته وبا ضعف و نارسایی عقلی حتی با وجود ظهور آثار بلوغ نیز تکلیفی بر شخص تعلق نمی یابد (مانند عقب مانده گان ذهنی) و یا در عین مکلف بودن، به هر علتی که زوال عقلی عارض گردد، تکلیف ساقط می شود (مانند ابتلاء به عارضه جنون و غش و بیهوشی و غیره) مگر اینکه خود وسیلۀ زوال عقل را به دست خود فراهم ساخته باشد، به مانند زوال عقل یا اغما و بیهوشی حاصل از کثرت صرف مشروبات الکلی و مسکرات که چون عقل و ارادۀ شخص در ایجاد چنین بی عقلی منشأ اثر بوده اند و با عارضۀ نقص عقل و ضعف اراده در اثر غفلت و قصور در تعلیم و تربیت مقدماتی و اطلاعات و آگاهی های اولیه (که در حدود امکانات و اختیارات خود شخص یا ولی و مربی مکلف او بوده است، علت تمایل به استعمال مسکرات را فراهم ساخته، بدیهی است چنین زوال عقلی (به حکم آیۀ لا تلقوا بایدیکم إلی التهلکه) به دست و ارادۀ شخصی به وجود آمده و منجر به ساقط شدن تکلیف از کسی نمی گردد.[1]

چنان که می دانیم، در مغز علاوه بر مرکزیت فرامین مختلف و فعالیت های انعکاسی و خود به خودی برای مدیریت دقیق و عمیق فعالیت های ارادی دائمی اعضا و دستگاه های مختلف، مراکزی به نام مراکز تعقل در قشر مغر وجود دارند که به شرط سلامت جسم و روح و اعتدال لازم در این مراکز، تفکر و تعقل در انسان به طور طبیعی و منطقی صورت گرفته و نظام ناشی از دخالت عقل و شعور در کلیۀ اعمال و رفتار و گفتار و افکار انسان، حتی در حد جزئیات، حاکم و اعتدال لازم را حفظ و از انواع افراط و تفریط ها و اختلالات یابی اعتدالی ها معصون و محفوظ می ماند، که ادامه آن در تمام شعون زندگی انسان ظاهر شده و بالاخره برای انسان ارزش و شخصیتی برتر از  تمام موجودات زنده به وجود می آورد.

در اهمیت (قوۀ عاقله) و به طور کلی «عقل»، صرفنظر از امر صریح در قرآن و تعالیم حضرات، به تعقل و تفکر اصولی و اهمیت آن و صرفنظر از جنبه های مختلفش، همین قدر یادآور می شویم که ایجاد تکلیف در اسلام برای هر مسلمانی منوط به جمع دو شرط اصلی «بلوغ» و «عقل» است که بعد از بلوغ هم، هر زمانی به جهتی عقل خود به خود زایل گردد، تکلیف از شخص بالغ ساقط می گردد و برعکس با جمع دو شرط فوق، تمام احکام فقهی بر مسلمانان واجب می شود و در مواردی از ابتلائات در هر عصر و زمانی که حکم صریح فقهی و شرعی در آن نباشد، «عقل» جانشین یا نماینده شرع می گردد و به حکم «کل ما حکم به العقل حکم به الشرع» بالاخره با استناد به آیات شریفۀ چندی با ظهور عقل و به خاطر اعطای قوۀ عاقله به تمام انسان ها (اعم از اینکه قبول مذهب کرده باشد یا نه) در برابر خدا و وجدان و حق و عدالت مسئول و متعهد شناخته می شوند.[2]

گذشت زمان و عقل

یکی از دشوارترین مسائل روانی ما، همین مسئله است که آیا با گذشت زمان و سالیان عمر و فرا رسیدن دوران پیری، عقل رو به ناتوانی می گراید، یا اینکه ورزیده تر می شود؟

غالباً مردم حتی بعضی از متفکرین هم، در این مسئله به اشتباه می افتند و حکم به یک جانبه می کنند. آنچه که مشهود است و تجربیات فراوان تأیید می کند، این است که گرایش اعضاء جسمانی به ضعف و ناتوانی به هیچ وجه دلیل تبعیت عقل از آن گرایش نیست، مسلم است که بالاتر از سال چهلم، وضع جسمانی ما روبه ضعف است، در صورتی که آغاز و زندگی تعقل و اندیشه معمولاً از همین موقع ها فرا می رسد، اغلب جهش های فکری چه در زمینۀ علمی  و چه در زمینۀ اجتماعی و سیاسی، پس از ورود به میانسالی است، نه دوران جوانی که نیروهای جسمانی در عالی ترین حد خود فعالیت می کند.

این یک مثل معروف است که شاید در تمام ملل با اشکال گوناگون مورد قبول باشد که می گویم: تا توانستن وجود دارد، دانش نیست، موقعی که فصل دانستن فرا می رسد، توانستن رو به نیستی است.

آنچه که قابل مشاهده و اثبات است، این است که تکامل عقلانی انسان دائماً در حال تزاید است. اگر عوارض خارجی جلو این تکامل را نگیرد و اگر اختلالات روانی و ضایعات مغزی پیش نیاید، عقل آدمی در مسیر خود همواره رو به رشد حرکت می کند. ناتوانی کهن سالان از تعقل در دوران کهولت، مربوط به سقوط خود عقل نیست، بلکه وسائل و ابزار و میدان کار تعقل، رو به تنزل و کاهش رفته است.

این مسئله قدیمی که می گوید: عقل سالم در بدن سالم است، همین معنی را  منظور می دارد، چه در دوران جوانی و چه در روزگار پیری و سالخوردگی. بنابراین، مسیر خود تعقل از مسیر قوانین مادی بدن جدا می شود و از نظر ماهیت مسیر مشخص و متمایز را در پیش می گیرند.

موضوع اخلاق و گرایش به امر عالی انسانی و الهی، مانند رشد قانونی عقل نیست، بلکه بدان جهت که طبیعت مادی انسان همواره رو به هوی و هوس و سودجویی و به عبارت مختصرتر غلطیدن در مادیات است، لذا همواره برای بالا بردن فعالیت های مزبور احتیاج به تحریک و توجه و اراده مستمر دارد، مانند آب چاه که با بالا آمدنش احتیاج به تلمبه و فشار دائمی دارد.[3]



[1] عقل و علم ص 8- 47-

[2] عقل وعلم ص 13-

[3] تفسیر مثنوی، جلد 7، ص 276-