عقل و علم در بیان مفسر الجواهر

جایگاه عقل و علم از دیدگاه اسلام

طنطاوی معتقد است که قرآن با عنایت به علوم طبیعی[1] در بیش از 750 آیه به صراحت، تنها از آن سخن گفته[2] و مسلمانان را به اندیشیدن دربارۀ طبیعت و فراگیری علوم آن تشویق فرموده[3] و بلکه به آموختن آن امر کرده است. او می گوید که مسلمانان باید به تحصیل همۀ علوم بپردازند به این اعتبار که دینشان آنها را به این کار فرمان داده است؛ چرا که فرقی بین این سخن خداوند: «انظروا ماذا فی السماوات و الارض»[4] و اینکه «فاستقم کما امرت»[5] نیست. هر دو، امر هستند و امر نیز برای وجوب است.[6] بنابر قول او، این نظر کردن در طبیعت از هر عبادتی برتر است.

طنطاوی علاوه بر آنکه درک توحید را با فراگیری علوم میسر می داند، ایمان به خرت را نیز با پرداختن به برخی انواع آن، خصوصاً «علم احضار روح»[7] محقق می داند و می گوید: کسی که برایش ظهور ارواح و حالت آنها مسلم گردد، به آخرت و حیات پس از مرگ یقین کامل خواهد یافت.[8]

او در شأن و مقام علم تا بدانجا پیش می رود که می گوید: این همان علم توحید است، این همان علم دین است، این همان حب خداوند است، این همان رسیدن به خداوند است، این همان پیشرفت ملت ها است. دوستی خداوند، خشیت از او، ترقی ملت ها در دنیا و برتری مقام آنها در آخرت و رسیدن به رؤیت خداوند و بهره بردن از نظر روجه او، همگی با این علوم امکان پذیر است.[9] او می افزاید که این همان حب است. حب و عشق و شوق همه به علوم باز می گردد.[10]

او در رؤیای مجد و عظمت گذشتۀ اسلام، دستیابی دوباره به آن را تنها به کمک علم ممکن می داند[11] و روزی را پیش بینی می کند که در آن، مسلمانان با شناخت کامل آیات علمی قرآن، که از شگفتی های طبیعت و منافع آن می گوید، دگر باره به قدرت و شهرت گذشتگان خواهند رسید.[12] در نظر او، تحقق وعدۀ نصرت الهی، [13] برتری امت اسلام[14] و بقای آن، همه و همه در گرو علم است.[15] پس مسلمانان را فرا می خواند تا این علوم را بین خود بپراکنند تا نصرت یابند و سعادتمند شوند.[16] برهمین مبنا نیز به گونه ای دیگر، غیر از آنچه در ابتدا آوردیم، بر وجوب فراگیری علوم طبیعی به استناد قاعدۀ اصولی «مقدمۀ واجب، واجب است» از دو جهت استدلال می کنند: اول، از آن جهت که معرفت کامل خداوند جز از طریق آن میسر نیست. دوم، از آن رو که حیات و بقای امت اسلام، در این زمان، در گرو آن است.[17]

جایگاه عقل از دیدگاه اسلام

سیدقطب را باور این است که خداوند در آیۀ «افلا یتدبرون القرآن ولو کان من عند غیر الله لوجدوا فیه اختلافاً کثیراً»[18] با واگذاری قضاوت به عقل دربارۀ این امر مهم که قرآن از سوی خداوند آمده است، نهایت احترام را برای درک بشری قائل شده است.[19]

از نظر او خداوند با ارائه قرآن به جای یک پدیدۀ طبیعی غیرمادی، به عنوان نشانۀ الهی بودن اسلام، رسیدن بشر را به بلوغ فکری اعلام کرده و آن را محترم شمرده است.

او می گوید: چه بسا کفار نشانه های خارق العاده ای همانند آنچه با رسالت های پیشین همراه بود، می طلبیدند و به این گواه ماندگار، یعنی قرآن، راضی نبودند، گواهی که عقل رشد یافتۀ بشری را با احترام مخاطب قرار می دهد، دوران رشد انسانی را اعلام می کند و این بالندگی را گرامی می دارد. گواهی که با گذشت نسلی که امور خارق العادۀ مادی را می بیند، به پایان نمی رسد، بلکه باقی می ماند و با اعجازش رویاروی ادراک بشری تا روز قیامت خودنمایی می کند.[20]

اما عقل با همۀ شأن و اعتبارش توانایی ها و محدودیت هایی دارد که باید حوزۀ آن را مشخص کرد. او خود مجال عقل را در فهم شریعت مشخص می کند و می نویسد: اسلام دین عقل است؛ به این معنا که عقل را با قضیه ها و مقرراتش مخاطب قرار می دهد، نه اینکه آن را با امور خارق العادۀ مادی که مجالی برای عقل در آن نیست، مقهور می سازد. و همچنین به این معنا که فهم مدلولات نصوصش را، که بیانگر مقررات و احکام هستند، به خود آنها وا می گذارد و آنها را مجبور نمی سازد تا به آنچه مدلولش را درک نمی کنند، ایمان آورند. اما پس از این مرحله، دیگر فراروی او دو راه بیشتر نیست: تسلیم شود و ایمان آورد یا نپذیرد و کافر شود. در این محدوده، دیگر او داور درستی یا بطلان احکام نیست.[21] او ارزیابی احکام دین و تشخیص مصلحت و حکمت آن را در صلاحیت عقل بشری نمی داند و تصریح می کند که نهایت آنچه از قدرت درک بشر خواسته شده این است که دلالت نص و انطباق آن را دریابد، نه اینکه مصلحت یا عدم مصلحت آن را تشخیص دهد؛ چرا که صرف وجود نص از جانب خداوند، در برگیرندۀ مصلحت است. مجال اجتهاد حقیقی، تنها در جایی است که از جانب خداوند، نصی دربارۀ آن موضوع وجود نداشته باشد.[22]

از نظر سیدقطب مجال اصلی عقل، تفکر در طبیعت است. او می گوید: مجال اصلی عقل بشری در شناخت نوامیس هستی و نوآوری در عالم ماده است که خود مجالی گسترده است.[23]

 

معجزات و انکار عقل

اگر انکار معجزه از محدودۀ علم خارج است، از محدودۀ عقل خارج نیست. برای رفع این اشکال، علامه معجزه را نه تنها از نظر عقلی محال نمی شمارد، بلکه آن را عملاً هم امکان پذیر معرفی می کند:

ولی باید دانست که اینگونه امور [معجزات] اگرچه برخلاف جریان عادی طبیعت می باشند اما هرگز از محالات ذاتی، که هر عقلی به طور مسلم آن را محال می شمارد، نیستند؛ مثلاً اجتماع وجود و عدم در یک مورد مشخص از هر جهت، یا نفی چیزی از خودش و یا مساوی شدن یک با دو و امثال اینها از جملۀ اموری است که هر عقلی آن را محال می داند، ولی معجزات هیچ گاه این طور نیستند ..

سپس به امکان عملی آن اشاره می کند:

علاوه براین اصل معجزات از اموری که حتی جریان عادی طبیعت، آن را انکار نمی کند؛ مثلاً زنده شدن مرده یا مردن زنده یا تبدیل صورتی به صورت دیگر و حادثه ای به حادثۀ مغایر آن، مانند تبدیل راحتی به بلا و بلا به راحتی و آسایش، همه از اموری است که مرتباً در عالم طبیعت صورت می گیرد. منتهی فرقی که میان معجزات و وضع عادی طبیعت وجود دارد این است که اینگونه امور، در طبیعت، معلول اسباب مخصوصی است که تحت شرایط زمانی  و مکانی خاصی آنها را به وجود می آوردند، ولی در معجزات آن اسباب و شرایط دیده نمی شوند؛ مثلاً از نظر جریان طبیعی مانعی ندارد که عصا به صورت مار بزرگی درآید و یا اینکه بدن پوسیده ای تبدیل به انسان زنده ای شود، ولی البته نیازمند به یک سلسلۀ طولانی از علل خاص توأم با شرایط زمانی و مکانی مخصوصی است که در تحت آنها این مواد تدریجاً از حالی به حال دیگر و از صورتی به صورت دیگر انتقال پیدا کند تا به آن صورتی که مورد بحث است درآید، ولی نه در هر شرایط و بدون علل ظاهری معمولی؛ مانند معجزاتی که قرآن می گوید.[24]



[1] جوهری طنطاوی، الجواهر، ج 1، ص 7؛ ج 2، ص 82؛ ج 1، ص 183.-

[2] همان، ج 1، ص 3؛ ج 3، ص 19؛ ج2، ص 207.-

[3]  همان، ج 2، ص 90؛ ج 2، ص 207؛ ج 11، ص 72.-

[4]  به آنچه در آسمانها و زمین است بنگرید. سوره یونس، آیۀ 101.-

[5]  همان گونه که مأمور شده ای، پایداری کن. سوره هود، آیۀ 112.-

[6]  الجواهر، ج 1، ص 8.-

[7]- طنطاوی برای «احضار روح، کلمۀ «علم» را به کار می برد. ما نیز به تبع او، همین لفظ را به کار می بریم. بحث از اینکه آیا واقعاً احضار روح شایسته عنوان علم است، موضوعی است که بررسی و پرداختن به آن در محدودۀ این تحقیق نیست.»

[8] الجواهر، ج 1، ص 84.-

[9] همان، ج 17، ص 16 و 17.-

[10] همان، ج 1، ص 157؛ ج 4، ص 54؛ ج 2، ص 210.-

[11] همان، ص 86؛ ج 17، ص 23.-

[12] همان، ج 1، ص 7؛ ج 11، ص 73.-

[13] همان، ج 1، ص 3.-

[14] همان؛ ج 2، ص 210.

[15]  همان، ج 25، ص 55- 57؛ ج 2، ص 203؛ ج 2، ص 86.-

[16] همان، ج 8، ص 191.-

[17] همان، ج 25، ص 54 و 55.-

[18] در قرآن تدبر نمی کنند، در حالی که اگر از نزد غیرخداوند بود، در آن اختلاف بسیاری می یافتند. سورۀ نساء، آیۀ 82.-

[19] فی ضلال القرآن، ج 2، ص 721.-

[20] همان، ج 2، ص 1079.-

[21] همان، ج2، ص 806 – 808.-

[22] همان، ج 2، ص 722 و 723؛ نیز ر. ک: ج 2، ص 808.-

[23] همان، ج 2، ص 722 و 723.-

[24] همان-